نقد فیلمهای ایرانی و فرنگی
بحث وگفت و گو پیرامون نقدها و فیلم ها
این نقد در سایت نقد زی منتشر شده است.لینک مطلب:http://naghdzee.ir/singleMATLAB.aspx?id=157

هنگامی که داشتم از سالن سینما بیرون می آمدم , غمگین بودم و برایم فرقی نمی کرد که چه کسی فیلم را ساخته است ,چرا که او_سازنده_ خودش نبود. زمانی که پوستر به وقت شام را دیدم سخت حسرت خوردم.حتی فکر میکنم این اثر حاتمی کیا از "بادیگارد" هم بدتر است. با خود می اندیشیدم که چرا او قصه و آدم های درون قصه را فراموش کرده است؟ چرا روایت را به حال خود گذاشته است و شخصیت را از اثرش حذف کرده است, و تمایزی بین فرع و اصل قائل نیست؟ معتقدم رفتن به سوی تکنیک خوب, چندان بد نیست اما فراز و فرود داستان و شخصیت پردازی جای خود را به چه داده است؟

"به وقت شام" فیلم خوبی نیست.فیلمی است سخت  گنگ و غیر فرمیک. "به وقت شام" می توانست با پتانسیل هایی که از حاتمی کیا و سابقه ی او سراغ داریم فیلمی جذاب تر و فرمی تر شود.فیلمی که به جای تعارفات مرسوم و هزینه های گزاف, انسان خلق کند و به او شخصیت ببخشد. و در نهایت با ایجاد فضا و تکنیک کم نظیرش در سینمای ایران ,گامی رو به جلو قلمداد شود و به هر روی مفید واقع شود.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۹۷/۰۲/۰۳ توسط آرشیا صحافی
این نقد با ممیزی در سایت پرده سینما منتشر شده است.لینک مطلب در پایین

در تمام مدت تماشای فیلم، در فکر فرو رفته بودم که چرا کارگردان موضع چندان روشنی نسبت به کاراکتر هایش ندارد و میان «بدمن» و قهرمان اصلی قصه ابهامی را جهت به حق یا برعکس بودن آن اتخاذ کرده است. چه زمانی که در کلوزآپ صورت بی جان «آیزاک» و دوست زخمی اش را نشان می دهد، و چه زمانی که در لانگ شات صدای «جوبا» را به گوش ما می رساند.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۲۹ توسط آرشیا صحافی
برای مثال می توان به صحنه ی نابودی و تباهی برادر "مسعود" که فردی آرام و دموکرات می نماید اشاره داشت و وقتی وارد اتاق می شود، دوربین از زاویه ی کناری وی را به تصویر می کشد و در مدیوم شات رحیم او را دور می سازد تا چهره ی برادرش که سلاخی و سوخته شده است را نبیند و آنجاست که اشکش در می آید و تصویر به گونه ای حیرت انگیز و درست دراماتیزه می شود و این از دست کارگردان خارج می شود؛ چرا که غیر از این عمل نمی توانست "کنش" یا واکنش دیگری را برای مسعود اختیار کند.

 

دوربین ماجرای نیمروز همان دوربین ایستاده در غبار است. اما تفاوت این دو دوربین در این است که در ماجرای نیمروز دوربین روی افراد متمرکز می شود و در فیلم قبلی روی ابژه ها و گاهی هم سوژه ها مرکزیت پیدا می کرد.

 

این مطلب با عنوان "ماجرایی پارادوکسیکال" در سایت پرده سینما منتشر شده است.لینک مطلب:
http://cinscreen.com/?id=7756

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۱/۳۱ توسط آرشیا صحافی
 


این مطلب با عنوان "هم ضدجنگ، هم مدافع میهن!" در سایت پرده سینما منتشر شده است.

حال به قسمت اردوگاه آموزشی می رسیم که گره اصلی داستان در این نقطه قرار گرفته است؛ در این نقطه است که اساسا  بحث "جنگ" و "ضد جنگ" مطرح می شود. پیش از این در تحلیل یکی از فیلم های جنگی ایرانی _ملکه_ گفته بودم اهل صلح و مهربانی و انسانیت بودن بسیار خوب است. خیلی خوب است که همه ی انسان ها در صلح و صفا و صمیمیت در کنار یکدیگر زندگی کنند.ولی زمانی که سخن از "جنگ" به میان می آید، مفهومی با عنوان "میهن" یا "دفاع از میهن" نیز به میان می آید. در این بین ما با شخصیت پردازی مناسب و اندازه ای مواجه بودیم؛ شخصیتی که به آن نزدیک شدیم و تا حدی با آن خو گرفتیم.

لینک مطلب:http://www.cinscreen.com/?id=7746


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۹۶/۰۱/۱۳ توسط آرشیا صحافی

 



این مطلب با عنوان "ضد دفاع" در سایت مد و مه منتشر شده است. لینک:http://www.madomeh.com/site/news/news/7483.htm

 

از زمانی که یکی از فیلم های ابراهیم حاتمی کیا -  به نام پدر -  را دیدم، متوجه شدم فیلم هایی پیدا می شوند که با نگرش ضد جنگ و ضد دفاع، به مضامین جنگی می پردازند و سخن خود را به گونه ای بیان کنند که گویی همه چیز در آن دوران باید بوی صلح می داد.می توان از هر زاویه ای به گونه ای نسبی به جنگ - جنگ تحمیلی -  نگریست. تازه متوجه شدم که عده ای جنگ را دستمایه ی تفکرات شبهه اومانیستی و انسان گرایانه ی خود قرار داده اند. و جنگ تحمیلی،دفاعی و تجاوزکارانه را با هم یکی می پندارند؛ دریغ از آنکه همه ی این ها را با یکدیگر مخدوش ساخته  و آش شله قلمکاری را به وجود آورده اند که جمع و جور کردن آن کار چندان ساده ای نیست.

"ملکه" فیلمی خوش ساخت و خوش تکنیک است که در سینمای دفاع مقدس و جنگ ما می تواند مثال خوب و مفیدی از خوش ساختی باشد. می تواند مثالی بارز از یک فیلم نسبتا خوش تکنیک باشد که با دوربین خوب کار میکند.اما همه ی این ها مطلقا به معنای خوب بودن ملکه نیست. به اعتقادم ملکه علاوه بر خوش ساخت بودن و خوش تکنیک بودن اندکش ،تفکری مضمحل و فرمی کم مایه دارد که از ارزش های یک اثر سینمایی می کاهد و آن را رو به زوال میبرد.

پیش از آن که بخواهیم وارد جهان فکری یا همان تفکر سازنده ی اثر شویم بهتر است به عناصر متعدد فیلم نگاهی بیاندازیم.

شخصیت از ارکان اساسی یک درام ساده است؛معمولا زمانی که شخصیت شکل می گیرد،مخاطب با شخصیت ها و پرسوناژ اصلی همذات پنداری میکند.این کار را نیز زمانی انجام می دهد که حس کاملا به وی منتقل شده باشد. در "ملکه" شخصیت ها ناقص و ابتر اند. بدین معنا که تا حدی شخصیت "سیاوش"(کی مرام) و "سیف الله"(آذرنگ) شکل گرفته است ولی تا جایی پیش می رود و بعد از آن  مخاطب را با درگیر کردن بعضی از مسائل پس می زند و گه گاه حس صحنه را برهم می زند.

در بدو امر دعوا ها و منازعات این دو نفر خوب است و مسئله تا حدی برای مخاطب روشن می شود که در منطقه - منطقه ی جنگی -  احتیاج به دیدبان است و برج یا جای دیدبانی مناسبی موجود نیست. تا اینجا فیلمنامه خوب بوده است و حفره ای را در خود نداشته است.اما از زمانی که سیاوش یک دیدبانی یا یک سکوی جدید و صد البته خارق العاده (!) پیدا می کند،مشکل شروع میشود به جای آنکه  ریتم ثابت فیلم حفظ شود، مخاطب درگیر "تردید" های شخصیت اصلی شده و اشراف وی را به همه جا نظاره میکند و از افعال منفعلانه اش ( در ادامه توضیح خواهم داد) سخت کسل می شود.

در اثر دیالوگ های متفاوت و دگرگون کننده ای را رویت میکنیم و می شنویم که گویا سازنده قصد دارد از طریق این دیالوگ ها و از طریق سکوی دیدبانی جدید زندگی و عواطف شخصی افراد موجود در این منطقه را به ما معرفی کند.از سر زدن "موسی" - برادر سیف الله -  به یک دختر و بردن عسل برای آن، تا گریه و زاری سیف الله در لانگ شات برای شهدای گمنام. همه ی این ها به خوبی در اثر نمایان می شود به درستی به دام سانتیمانتالیسم نمی افتد. حتی زمانی که  موسی شهید می شود هم سانتیمانتالیسم رخ نمی دهد و فیلمساز حد فیلم خود را نگه می دارد. ولی از آن جایی که سیف الله به هم می ریزد و دیدبانی  جدید را پیدا میکند فیلم به گونه ای اگزجره می شود و خشونت تزئینی ای بر صحنه های فیلم حاکم می شود. و در نهایت نیز مصدوم می شود.

به یاد بیاورید زمانی را که با کلی مهمات به سمت منطقه ای غیر جنگی می رود و می خواهد همگان را از میان بر دارد و این تشتت، تشویش و نا امنی به وجود آمده در اثر عصیان این شخصیت، موجب نابودی و از بین رفتن خود و امجد و دیگران می شود.و این گونه است که تمامی قهرمان های این قصه از بین می روند.حتی در لحظات آخر پیش از مرگ سیاوش، عیسی نیز به دلیل اهمال و تغافل و کم کاری سیاوش و صد البته تفکر حاکم بر فیلم نابود می شود و شربت شهادت را سر می کشد.

درباره ی افعال منفعلانه ی شخصیت اول داستان - سیاوش -  می توان سخن بسیار گفت ولی چه بهتر که ابتدا درباری تفکر حاکم بر فیلم که تفکری ضد دفاع است سخن بگوییم.

تا به امروز در هیچ یک از فیلم های جنگی درست و حسابی و جهانی،که سازندگان موقری نیز داشته اند، مشاهده نکردم که امری بدیهی و آشکارا را به گونه ای دیگر تبیین،توصیف و تحلیل کنند.در بسیاری از همین فیلم های جهانی  مشاهده کرده ام که سازندگان فیلم های جنگی به لحاظ تماتیک جنگ ها را به گونه ای تحریف می کنند. مثلا اگر در یک جنگ به حق نبوده اند با پرداخت درست و مناسب جنگ، حق را به نفع خود مصادره می کنند. نمونه اش را می توان در فیلم های "مهلکه" یا "تک تیر انداز آمریکایی" رویت کرد.در این فیلم ها با وجود اینکه همگان - مخاطبین -  می دانند که جنایتکار و تجاوزکار حقیقی کیست و واقعا چه کرده است ولی با سازنده اثر همراه می شوند و نسبت به قهرمانان آن  فیلم ها همذات پنداری می کنند و قرابتی بین مخاطب و پرسوناژها به وجود می اید که مثال زدنی است. طوری که مخاطب در بدو امر فراموش می کند که چه کسی به حق است و چه کسی به ناحق.

نکته ی جالب اما اینجاست که ما درباره ی مفهومی به نام جنگ سخن نمی گوییم.ما درباره ی مفهومی به نام "جنگ  دفاعی" سخن می گوییم.به راستی کدام روشنفکر را در جهان می شناسید که عنوان کند من طرفدار جنگ "تجاوزکارانه" می باشم و یا من اصلا ضد جنگ هستم و "دفاع" برایم مفهومی ندارد؟ منطقا هیچ عقل سلیمی همچین استدلال و منطقی را نمی پذیرد ؛چرا که آدمی می داند فضای دفاع از میهن و حفظ شرف و عزت از مهمترین ارکان انسانیت است و در غیر این صورت با یک حیوان توفیری ندارد.

 

"ملکه" از این جهت "ضد دفاع"  و "ضد جنگ دفاعی" است که که تردید می ورزد و همه ی قهرمانانش را با تمام آرمان ها و آرزوهایشان بر باد می دهد. سیاوش با پیدا کردن پیکر جمشید(مصطفی زمانی) و خواندن خاطراتش گیج و منگ می شود و تردید می ورزد؛ تردیدی که فی النفسه یک اهمال است و جان خیلی ها را به خطر می اندازد.

همان ابتدای کار دیدبانی جدید را پیدا میکند،افسر عراقی ای را می بیند که در حال نماز خواندن است و کم و بیش برای وی دل می سوزاند و حضور زمانی و خواندن خاطراتش به تردید وی می افزاید. فکر کنید که در میدان جنگ حضور دارید و باید از میهن تان دفاع کنید.در این حین کسی می آید به شما میگوید که دشمنان هم مثل ما هستند،آنان نیز خانواده دارند و زندگی برایشان مهم است،بیایید و به آن ها شلیک نکنید،در صورتی که آنان مداوم این کار را انجام می دهند!  به راستی کدام منطق این را میپذیرد؟ آیا این خود عملی غیر انسانی و حداقل ضد میهنی نیست؟ فرض کنید که کامیونی پر از مهمات در حال نزدیک شدن به کشور شماست و قصد نابودیتان را دارد،آیا در آن زمان مکث میکنید و آن را نمی زنید؟صرفا به این علت که فرض را بر این گذاشته اید که آنان نیز انسانند؟ "البته انسان هایی که قصد تجاوز به خاک و میهن شما را دارند..... "

واقعا که استدلال های غریبی است! اگر همه ی کشور ها به هنگام جنگ، همچین استدلال های مضحک و خنده داری را برای مردم و آدم های جنگ خود به کار می بردند، از این کشور ها چه چیزی باقی می ماند؟ آیا همان بلایی که سیاوش بر سر دوستانش آورد،بر سر آن ها  نمی آمد؟ بهتر است به جای این ادا و اطوار های روشنفکرانه ی ضد جنگ نا متعین کمی به فکر میهن باشیم. بدانیم که تجاوزکار، تجاوزکار است و دشمن، دشمن و کسی که در مقابل دشمن  آشکارش که قصد نابودی وی را دارد، دوستی  و کرنش کند همانند شخصیت مصطفی زمانی و سیاوش تبدیل به استخوانی بی نام و نشان می شود که مسئول مرگ هم رزمانش است و دو دستی میهنش را تقدیم دشمن کرده است،آن هم بدون تعارف. این تفکر هم از همان سکانس نخستین فیلم و لگد نکردن بر روی یک عقرب خود را نشان می دهد.

اعتقاد دارم که همگی انسان ها می توانند با صلح و آرامش در کنار یکدیگر زندگی کنند و این که این نکته بسیار خوب و ارزشمند است؛به شرط آنکه این صلح برابر و پایدار باشد و هر دو طرف به آن پایبند باشند و اگر کسی ذره ای بلغزد و در مقابل دشمن آشکارش تردید و کرنش کند،مایه ی ننگ کشورش است!

در ملکه آدم هایی مذبذب را می بینیم که گویی نه راه پس دارند و نه راه پیش. نمیدانند چه تصمیمی بگیرند و این همان افعال منفعلانه است که بیشتر در شخصیت اول - سیاوش-  مشاهده می شود.

 عده ای بر این باورند که "ملکه" در تکنیک موفق بوده، پس در فرم نیز موفق است! همین جا باید تذکر داد فرم با تکنیک توفیر بسیار دارد. فرم یعنی زندگی  و زیست، ولی تکنیک آموختنی است. پس می توان اذعان داشت: تکنیک فرم نیست،  حائلی برای فریب است که گاهی می تواند مفید هم باشد.فرم، اجزای درون اثر و ساختار می باشد . باید شسته و رفته بنماید تا بگوییم شکل گرفته یا نگرفته است.

زمانی که به سکانس های پایانی ملکه می نگریم و شهید شدن بسیاری از افراد را رویت می کنیم،در می یابیم همین تفکرات ضد دفاع می تواند زنگ خطر مهمی برای ما باشد.صحنه های  آخر را به یاد بیاورید که دوربین حول و محور شهر جدید و امروزی می چرخد -  کمی مکث و سپس کات -  شهری که آباد شده است و رونق گرفته است.اعتقاد دارم اگر تفکرات ضد دفاع ادامه داشت، اثری از این شهر ها نبود!

انسان ها به باور من باید با دوستی،صمیمیت،مروت و انسانیت کنار یکدیگر زندگی کنند اما اگر عاملانی بخواند به خاک یک کشوری حمله کنند(همچون جنگ هشت ساله) و این آرامش را بر هم  زنند،دیگر جای درنگی باقی نمی ماند.اگر تردید کنیم میهن را از دست داده ایم و همه چیز را باخته ایم.

نریشن هایی در ابتدا و پایان فیلم گفته می شود و سوالی به وجود می اید که  : "می دانی که چرا خدا به زنبور عسل وحی می کند؟" و در ادامه چنین مطرح می شود که: "همه ی زنبور ها نیش می زنند، اما فقط زنبور عسل است که وقتی نیش می زند، خودش می میرد، او بین خانه و جان، خانه را انتخاب می کند." حال اگر همین جمله را بشکافیم و تحلیل کنیم،سوالی هم برای ما به وجود می آید که اگر کسی به خاک ما حمله کرد و هم رزمان  و همسنگرهای ما را میان این جنگ تلخ و خانمان سوز، به صلح دعوت کرد، و همان نکاتی که در بالا تبیین کردم را عنوان کرد،ارزش و کرامت خودش را در حد یک حیوان یا یک جانور پایین نیاورده است؟ یا به قول معروف از آن حیوان کمتر نیست؟

اعتقاد دارم که میان انبوهی از آثار ضد دفاع ،"ملکه" از همگی پیشی گرفته است. "ملکه" فیلمی است که به ظاهر دارد از ارزش های جنگ ما حمایت و دفاع میکند؛ ولی کارش را درست انجام نمیدهد و با پرداخت غلط، به عکس این هدف بدل می شود. بهتر بود این ادا و اطوار های روشنفکرانه‌ی متحجر را کنار بگذاریم و فیلمی ملی بسازیم، البته اگر سینمای ملی را درک کنیم.

به نظرم سازندگانی که فیلمشان را به صلح اندیشان روزگار تقدیم می کنند، در باور دچار تزلزل شده اند.نه میدانند صلح چیست و نه میدانند حد نگه داشتن چیست. چه روشنفکران و چه ایدئولوژیک  - پوپولیست ها ،همگی دچار این نقصان بزرگ اند که سینما را دستاویزی برای بیان ایدئولوژی وعلم ناچیزشان می کنند.آن ها اگر سی سال بعد هم فیلم بسازند ،یک قدم رو به جلو نمی روند ؛زیرا علمشان ذره ای پیشرفت نکرده است و قدمی رو به جلو برنداشته اند.

به این امید که "صلح" همیشه و همه جا پا بر جای باشد و همه‌ی انسان ها با عطوفت و مهربانی و مروت در کنار هم زندگی کنند.شاید آن روز هیچگاه در جهان ما به وجود نیاید و تعین نپذیرد؛ ولی امیدوارم اگر روزی به وجود آمد، این صلح برابر و پایدار باشد.

راستی فراموش کردم عنوان کنم که مشاهده ی ملکه، مرا یاد این ابیات حکیم ابوالقاسم فردوسی انداخت(هر چند فیلم، برعکس عمل کرده است): اگر سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم.   

دریغ است که ایران ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۲ توسط آرشیا صحافی
 این مطلب در سایت پرده سینما با عنوان "هدفدار" نگاشته شده است.

 

شلاق یا همان ویپلش  فیلمی است خوش ساخت، با شخصیت، منحصر به فرد، محترم، کوچک و کم ادعا،خوشایند، به شدت عمیق و سالم، و گره افکن و گره گشا. شلاق،  ته مایه های کلاسیک  فراوانی دارد و «اله مان» ها و عناصرمهم مدرنی به ارمغان می آورد.

لینک مطلب: http://www.cinscreen.com/?c=3&id=7704


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۷ توسط آرشیا صحافی
این نقد با عنوان" طعم سینما با سینمای تکنولوژیک" در سایت پرده سینما نوشته شده است.

لینک مطلب:  http://www.cinscreen.com/?c=3&id=7681

خشونتی بی پایان، و به دور از انزجار: وقتی سخن از اکشن و صحنه های مهیج به میان می آید، خود به خود پای خشونت و  پرخاشگری هم  وسط کشیده می شود. اما همیشه تأکید داشته ام که خشونت نباید کاذب و  دروغین باشد؛ این گزاره به این مفهوم است که خشونت در ذات خود برای مدیوم ابژکتیو (عینی) تأثیر گذار است و یکی از ارکان و مؤلفه های اصلی هیجان است ولی اگر خشونت تبدیل به محرکی آزار دهنده برای مخاطب شود، دیگر خشونت معمولی ای نیست و مشمئزکننده است و تا حدی سادیستیک. و در واقع سازنده ی آن خشونت و پرخاشگری سعی دارد از طریق ایجاد خشونتی دروغین، طرفی ببندد تا ضعف های دیگر کارهایش را بپوشاند.خوشبختانه در نابودگر ۲ مطلقا چنین اتفاقی نمی افتد و همه چیز با منطقی درست پیش می رود؛ چه زمانی که دو نابودگر یکدیگر را خرد می کنند و چه زمانی که از اسلحه استفاده می کنند. و این عمل آن ها موجب انزجار مخاطب نمیشود.


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۹۵/۱۱/۲۲ توسط آرشیا صحافی
این مطلب با عنوان "شک و شرم"  در سایت "مد و مه" منتشر شده است

نگاهی دگرباره به فیلم شکار the hunt

در اولین نگاه  و در بدو امر می توان " شکار" را فیلمی متوسط قلمداد کرد. فیلمی درست و انسانی که سعی دارد روابط پیچیده ی انسانی میان فرد و سایرین را به نمایش بگذارد. "شکار" فیلمی خوش ساخت، سرگرم کننده، موثر و انسانی است که با توجه به قابلیت ها و اتمسفر موجودش ،شاید میتوانست بهتر از این و با قوام و دوام تر نیز بشود و بعضی از ضعف ها را پنهان کند.

 

وقتی به فیلم می نگریستم با خود می اندیشیدم چگونه ممکن است اینقدر ساده یک خیالپردازی بچه گانه ،به معضلی بزرگ تبدیل شود و گریبان فردی بی گناه را بگیرد و او را به سمت و سوی نابودی بکشاند؟باورش کمی دشوار است. کسی که همگان با وی مهربانند ;با او تفریح میکنند،به شکار میروند  و خوش میگذرانند و بچه های مهد دوستش دارند و ..... به ناگه با ترهات و اراجیف یک دختر بچه رنگ عوض کنند و قضاوتشان نسبت  به آن فرد تغییر پیدا کند و به او به چشم یک تبهکار درجه ی یک بنگرند، اما نکته ی کلیدی اینجاست که افواه و افکار عمومی اساسا ساخته میشود.بدین معنی که جو و اتمسفری خاص در حال جوشیدن است و کس یا کسانی  خواسته یا ناخواسته به این جو دامن می زنند تا بالاخره فردی تقاص و تاوان کار را پس دهد.

 

از همان ابتدا "کلارا" دختری متوهم و مشکوک به نظر می رسد که سعی دارد فقط حرف هایی را بزند و از آن رد شود. پسران در سن بلوغ عکس هایی از  آلت مردانه را نشانش میدهند و او نیز که به خاطر کارت و نصیحت های لوکاس از دست وی ناراحت و پریشان است ، جملات بریده بریده و ناقصی را سر هم میکند و آن را به لوکاس نسبت میدهد. جالب آنجاست که مدیر مهد کودک (که آن مکان بیشتر به مهد کودک شبیه است )  بدون توجه به حرفهای لوکاس و با توجه به اینکه میداند وی چه مشکلاتی برای بدست آوردن فرزندش از همسرش دارد،فرزند  و همسرش را با خبر میکند و مطلقا پاسخگو نیست. حتی  سعی کاذب و بی منطقی در حقنه کردن نظرات خود به والدین کودکان دارد. این اعمال، خود به تنهایی بی منطقی محض است و استدلالی پشتش نهفته نیست و التهابی کاذب را می آفریند. حتی اگر به میزانسن صحنه ی ورود کسی که وظیفه پرسش از کلارا را بر عهده دارد بنگریم،مشاهده میکنیم که در اکستریم کلوزآپ، "کلارا" اصلا جواب واضحی نمیدهد و و حتی در ابتدا میگوید که "من این ها را نگفتم."و فقط  بی خود و بی جهت سر تکان می دهد و ادله ی محکمی علیه لوکاس موجود نیست و رفتار نا امید کننده سایر دوستانش که همراه با خشونت است به بی منطقی موجود در اثر می افزاید. و مدیرمهد کودک تنها در یک جمله میگوید " من حرف آن بچه را باور میکنم". و در نهایت لوکاس مطرود همگان می شود.اتهام و قضاوتی که جامعه، به گونه بسیار عجولانه و تند مزاجانه نسبت به لوکاس انجام داده است و با توجه به هنجارها و ارزش های مهمش، لوکاس به شیوه ای نادرست مطرود شده است ;به این سبب که این نوع از مجازات نه منطقی است و نه عقلانی و اساسا بر پایه ی احساسات بنا شده است.هر چند لازم به ذکر است که در این گونه موارد _در فرهنگ های مختلف _ حساسیت به سزایی شکل میگیرد و خود عمل _کودک آزاری _ فی النفسه بسیار مهوع است و ناپسند تلقی میشود.

 

 

اگر سازنده میتوانست توجیح عقلانی _ منطقی ای برای این جو و اتمسفر به غایت منفی و چرکین  که حیثیت یک مرد را لکه دار کرده است بیاورد، میتوانستیم اذعان داشته باشیم که اثر مرحله ای به جلو گام نهاده است و تقریبا پازل سازنده و فیلمنامه نویس به گونه منطقی چیده شده است. البته همانگونه  که در ابتدا تبیین شد، افکار عمومی ساخته و پرداخته و در نهایت آماده  برای افشا شدن میشوند و به شکلی ناخواسته این کنش ها در یک جمع روی میدهد که از این نکته نیز نباید غافل ماند.

 

کار اما به اینجا ها ختم نمیشود و فشار روانی و اندوه آنقدر بر لوکاس چیره میشود که شریک زندگی اش و همخانه اش را هم بیرون میاندازد;زیرا وی سوال کرده بود: "آیا تو واقعا با آن دختر کاری کرده ای ؟" اینبار اما این واکنش لوکاس به گنجایش شخصیت او بر میگردد و این قابلیت را دارد که اینگونه واکنش نشان دهد و اینگونه آن دختر را از خانه اش بیرون سازد.به اعتقادم این واکنش از یک منطق پذیری دراماتیک بهره میبرد که به درستی از آن استفاده شده است. همینجا بهتر است روی دوربین سازنده  اندک  تاملی کنیم چرا که لرزش پر مهابت و سرسام آور، چیزی به عنوان التهاب نمی افریند و فقط سستی و گیجی و استیصال و گنگی به بار می آورد و میزانسن خلق نمیکند. پس همان بهتر که دوربین،  منهای صحنه هایی که نیاز به لرزش دارد، ساکن بماند و مخاطب را گیج ننماید.

 

اینجا زمانی است که پای خانواده به میان میآید و بحث بر سر آن نیست که مارکوس _فرزند لوکاس _ تردید بورزد که آیا پدرم این عمل قبیح را انجام داده است یا نه! بلکه بحث بر سر آن است که چرا باید دختر بچه ای که از قضا پدر و مادر وی از دوستان لوکاس اند، به لوکاس اینچنین تهمتی بزنند؟ حضور فرزند لوکاس در فروشگاه و تحقیرش در آن مکان برای التهاب قصه کافی نبود و پرداختی پر قوام تر میخواست و این بار خود لوکاس به فروشگاه می رود تا کتلت بخرد و با رفتاری زشت و توهین آمیز; زننده،مشمئز کننده و سبعانه و ددمنشانه مواجه میشود و دسته جمعی بر سر او می ریزند و سخت وی را کتک میزنند و او را خونین و مالین میکنند. نکته ی درست از نظرم همان سکانس بعدی بود که لوکاس محکم ایستادگی کرد و از حق انسانی خود دفاع کرد ;گویا کارد به استخوانش رسیده بود! یادمان نرود " کسی که عمل  خطایی را مرتکب نشده است،باید از حقش دفاع کند".آیا اینطور نیست؟ 

 

غیر از اینها رابطه ی یک پدر و پسر را در فیلم رویت میکنیم که با توجه به زمان محدود و جو حاکم و محکوم فیلم تقریبا شکل گرفته است. به هنگام دیالوگی ساده و انسانی میان پدر و پسر ناگهان سنگی بر شیشه کوفته میشود و جنازه ای جلوی در گذاشته میشود.درست است! کسانی که لوکاس را محکوم کرده بودند با شقاوت و بی رحمی بی حد و حصر خودشان سگش را کشتند و به آن حیوان بی زبان نیز امان ندادند.به راستی به لوکاس امان میدهند که سخنی بگوید و از حقش دفاع کند؟ میزانسن خلوت و تنهایی اش برای دفن سگش به صحنه اندک حسی میدهد و انزجارش را از این همه نکبت به رخ میکشد.

 

به فرزندش که هرگز این اجازه را ندادند!مارکوس زمانی که پا به خانه ی "تئو" _ پدر کلارا _ گذاشت و قصد داشت از کلارا سوال کند که چرا این لاطائل را میبافی، دوستان تئو و مردانی پوشالی و صد البته قوی هیکل به شدت وی را کتک زدند و تحقیرش کردند و تا میتوانستند او را مورد هجمه قرار دادند. به راستی اینها همه انسانی است؟ به راستی جامعه به دنبال چه چیز میگردد؟فعلا از این مسئله بگذریم....

 

 عید کریسمس فرا رسیده است و لوکاس خونین و مالین و غضب آلود روی صندلی ای نشسته است و به گوشه ای خیره مانده.  زمانی که به کلیسا می رود توجه همگان را جلب میکند .در چند صحنه با انزجار نگاهش در نگاه "تئو" تلاقی میشود و تئو میگوید:من در  چهره اش  دیدم" به راستی که بی گناهی را دیده است.حس صحنه از نظرم درست است و زوایا مناسب است چرا که به فهم مطلب یعنی همان گناهکار یا بی گناه بودن فرد کمک میکند. تئو هم شک دارد و هم شرم . تشکیکی تقلیل ناپذیر و شرمی بی پایان.اینبار اما نوبت لوکاس است که بگوید: "در چشمانم چه میبینی؟" و او را کتک بزند و به همگان بفهماند که بی گناه است. پایان و غایت فیلم ابدا خوب نیست. این نوع بازگشت به آغوش جامعه بعد از یکسال پذیرفتنی نیست چرا که موضوع باید به درستی و به شکلی عینی(ابژکتیویته) حل میشد و دگرباره به مفهومی انتزاعی و ذهنی(سوبژکتیویته) مبدل میشد. به یاد بیاورید میزانسن های شکار لوکاس را که شکارش را به چنگ می آورد اما تیری از کنار سرش عبور میکند و کسی وی را هدف گرفته است. بر میخیزد و در کلوزآپ  مات و مبهوت; سرگردان و حیران، به جنگل خیره میشود و احدی را نمی بیند!  تاویل این موضوع باشد برای هرمنوتیک طلبان و استفسار گران.

 

مبحثی که در این جا نهفته است را میتوان اینگونه تبیین و مطرح کرد که آیا جامعه به راحتی اتهامی که به لوکاس زده است را فراموش کرده است و اشتباه خود را پذیرفته یا فقط نقابی بر صورت زده است و سعی در فراموشی آن ماجرا دارد و قضاوتش همچنان پابرجاست؟ مهم از نظرم آن است که انسان بی گناه اغلب دوستان ثابتی دارد که به وی ایمان دارند همچون پدرخوانده مارکوس. این انسان ها به راحتی تنها نمیشوند چرا که دیگران به معرفتشان اعتقاد دارند. تمام این موضوعات پیچیده و ماجراهای در هم تنیده با خیالپردازی های کودکان حل و فصل شد و آن هم این بود که همگان اذعان داشتند که زیرزمینی در خانه ی لوکاس است و آن را مجسم میکردند. و غافل از آنکه زیرزمینی در کار نبود و کلارا در سکانسی برای بار دوم تکرار کرد که " من فقط یک چرت و پرتی گفتم" و پدر هم با اندوه آن را تایید کرد. 

 

شکار فیلم متوسطی است که ضعف های هم در کارگردانی و هم گاهی اوقات در تدوین دارد ولی نکته ی مهمش این است که درس بسیار خوبی برای به رخ کشیدن و نمایش دادن "قضاوت" انسان ها است. قضاوتی بی رحمانه که گاهی برای مخاطبی که در لانگ شات به موضوع می اندیشد ومی نگرد ، بلاهت محض به نظر میرسد اما روابط انسانی در جوامع بشری چنان به هم گره می خورد که به این سهل الوصولی از آن نمی توان خلاص شد و گذشت.جوامع اغلب به دنبال یک قربانی یا یک شکار اند که بتوانند خشمشان را تخلیه نمایند و از آن انتقام بگیرند ولی با کمی تدبیر میتوان از این شک و شرم ها رهایی یافت. از آن گذشته فیلم ارتباط مستقیم و درستی با "شکار" ندارد و بین شکار جسمانی و روانی معلق مانده است. و ای کاش نام فیلم را شرم انسانی و شک بشری می نهادند.

 

این فیلم و مشاهده ی مکرر آن میتواند آموزشی برای فیلمسازان وطنی ما باشد که سعی و کوششان در این است که به مردم اخلاق را بیاموزند و روابط انسان ها را به رخ بکشند و نقش مصلحین اجتماعی را بازی کنند. به جای اینکه روابط سبعانه با خانواده و جامعه ای مغشوش و مخدوش را به تصویر بکشند، میتوانند به این فیلم های فرنگی بی اندیشند تا شاید در نشان دادن روابط انسانی و حس ،و قضاوت و جامعه بهتر فیلم بسازند و کمتر مخاطب را بی آزاند.

به راستی که جامعه به دنبال یک قربانی میگردد تا بتواند وی را شکار و قضاوت نماید.

  

تذکر: متن روی عکس فیلم شکار,ارتباطی با عنوان نوشته ی من ندارد و صرفا از اینترنت برگرفته شده است.

  لینک:مد و مه - نقد فیلم «شکار» ساخته توماس ویتربرگ/ آرشیا صحافی

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۹۵/۱۱/۰۸ توسط آرشیا صحافی
این مطلب با عنوان " تحول خواهی یک شخصیت" در سایت پرده سینما منتشر شده است.

 

ناکامی نمایش این اثر صرفاً متوجه شخصیت کامل شکل نگرفته و ناکامش نیست.حتی در خود قصه هم می توان متوجه شد که سازنده قصد وارد کردن شوک را در پایان  ماجرا به مخاطب داشته است؛ شوکی که می تواند بی حاصل تلقی شود و حضور «آریا» (امیر جدیدی) به عنوان کسی که مچ شخصیت محوری را گرفته است یا امیر (مانی حقیقی) که خیانتی را مرتکب شده است یا نشده است، از اصول فرم  و کارکرد اثر خارج است و خوردن همان چند سیلی از «آذر» به مخاطب این نکته را القا می کند که: «آذر» همان «آذر» است و ما نباید شوکه شویم، زیرا جایی برای تغییر و تحول نیست.و این از نظرم بی منطقی در گام پایانی است.

   

لینک مطلب http://cinscreen.com/?id=7627


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۱/۰۵ توسط آرشیا صحافی
 

این یادداشت با عنوان "پدرانگی مشهود؛ متوسط و میان مایه" در سایت مد و مه منتشر شده است.

 

"دختر" ساخته ی رضا میرکریمی با اینکه از چند اثر قبلی اش همچون ; "به همین سادگی" , "یه حبه قند" و "امروز" بهتر است,اثری متوسط الحال و میان مایه است. از نظرم میتوان به صورت مختصر دختر را در چند بخش تحلیل کرد و معایبش را عنوان کرد.

میرکریمی سالها دغدغه ی به تصویر کشیدن سنت ها را در برابر مدرنیزم اینجایی _ایرانی _ دارد و این مسئله از زمان ساخت فیلم ضعیف "یه حبه قند " آغاز شد. سازنده دغدغه ای برای حفظ و رها کردن سنت ها و حتی به رخ کشیدن تام و تمام آن ندارد و عموما آثار خود را به امان خدا رها میکند. این را نیز بگویم  که خداوند در اثار نازل و سخیف جایی ندارد و از دل اندیشه های صاف , روشن و صیقل خورده بیرون می آید. پس بخوانیم,به امان شیطان!

از نظر نگارنده "دختر " را میتوان از سه منظر رویت کرد و مورد تحلیل قرار داد.

1: فرهنگ: مخاطب در دختر مستقیما با فرهنگ مواجه است;فرهنگ شهرستانی و غیر شهرستانی.

یکی از ارکان موجود در فیلم تفاوت و تمایز و توفیر فرهنگ های مختلف است. دختری در یک فرهنگ بسته و کانالیزه به جامعه ای بزرگتر ورود پیدا میکند و همه چیز از هم می پاشد و تفاوت نسل ها نمایان می شود. شاید سوال اصلی برای مخاطب عام این باشد که آیا در این دوره و زمانه هم  چنین پدرهایی پیدا میشوند؟ اینقدر بسته, دگم و رادیکال؟ خیر! اشتباه است; برخلاف تمام دیالوگ ها و شواهد موجود در فیلم, "پدر" بسیار دموکرات است ;موقرو آرام.و صرفا جو ناراحت کننده ای در فیلم رخ می نماید. پدر با وجود فرهنگی که دارد پا روی احساساتش میگذارد;پای بر روی خشمش میگذارد و تحمل میکند و این آن پدر سنتی و عصبانی ای نیست که اینگونه در اثر مورد خطاب و عتاب قرار میگیرد. پدری ساده که حاضر است جانش را نیز برای فرزندش بدهد و سخنانی که درباره اش میگویند , محلی از اعراب ندارد.

 تمایز و تقابل فرهنگی بین دختران _ستاره و دوستانش _ متعین;  مبرهن و واضح  نیست . تنها تمایزشان را میتوان در فلسفه ی وجودی پدر ستاره رویت کرد. حتی به جرات میتوان اذعان داشت که مادر ستاره امروزی تر است و مادر دوست ستاره سنتی تر. اگر با متر;معیار و منطق  سازنده جلو برویم , میبینیم که انسان ها در اثارش با هم تفاوت ندارند و صرفا تفسیرها و تاویل ها به این تفاوت ها دامن میزنند.

2- شاکله ی روابط :شاکله ی  روابط  از جمله ارکان اصلی دختر است. ارتباط و موقعیت های دراماتیک است که فیلم را می سازد و فیلم بر روی رابطه استوار است. ابتدا باید به پدر پرداخت. در بیست دقیقه نخست رابطه ی ضعیف و اکسسوار(تزئینی) پدر با خانواده مشخص میشود. رابطه باید شاکله ی این اثر را تشکیل میداد تا موقعیت های دراماتیک و تماتیک شکل میگرفت. رابطه پدر با کارکنان کارخانه (پالایشگاه) مفروظ است و بسیار سهل انگارانه. این پدر عبوس و به ظاهر خشمگین_که در باطن اینگونه نیست_ همچون قهرمان فیلم قبلی سازنده "بی حسی مزمن و حادی " دارد. از دعواهای تلفنی کاری و کم سخن گفتن با همسر و دخترانش گرفته تا  مواقعی که زیاد به خلوت فرو میرود و آدمی را یاد فلاسفه "اگزیستانسیالیسم" می اندازد.

متاسفانه سازنده سعی بر این دارد تا پیشینه ای خانوداده گی را در ارتباط, به اثر خود الصاق کند. به یاد بیاورید زمانی را که گوشی ستاره شارژ میشود و ناگهان سر و کله "عمه" پیدا میشود;عمه ای که پدر,سالیان سال از او بی خبر بوده است و با شنیدن این خبر شوکه میشود! خود به سراغ خانه ی خواهر میرود ,مکث میکند و بعد از مدتی وارد خانه خواهر میشود. این مرد آنقدر شوکه است که مستقیم سراغ دختر خود را از خواهرش نمیگیرد. حتی نمیداند که خواهر زاده اش کیست و چه شکلی است.از شوهرش بی خبر است و میپرسد:شغل همسرت چیست؟ در بدو ورود به خانه با این مسائل ساده و سهل انگارانه و البته پوچ  مواجه میشود و آن ها را هضم میکند. صبح از خواب بیدار میشود و می فهمد که باید بدهی شوهر خواهر خودش را نیز بدهد! آیا اینها برای هضم  موقعیت های دراماتیک کمی اگزجره نیست؟ فیلم از بیش کمی مستاصل است!  

پشیمانی در رابطه: به انتهای فیلم که نزدیک میشویم, مشاهده میکنیم که عمه مسائل متعددی را پیش میکشد که گنگ مینماید و تا حد زیادی گنگ باقی می ماند. همچون فریاد ها و عصبانیت هایش مبنی بر این که چرا به همسرم پول دادی! در این مدت کجا بودی؟ آیا تو هیچگاه اشتباه نکردی؟ هیچگاه پشتیبان; همراه و برادرم نبودی و حالا هم به خاطر دخترت اینجا هستی نه من ! در نهایت هم ماجرای کنکور ستاره ;ازدواج,طلاق و مخالفت , شباهت دختر به خلق و خوی عمه ,دانشگاه و غیره مطرح میشود که اوج التهاب اثر است و تا حدی موفق,به طوری که حس را منتقل می سازد. ولی گنگی ارتباط را نمایان  می سازد و در رابطه پشیمانی به بار می آورد. سکوت و اوهام پدر غیرمنطقی است و منطقا باید واکنش کوچکی نشان میداد. از جهت بی تحرکی و سکوت و اوهام, فیلم شباهت بسیاری به اثر قبلی سازنده _امروز_  و قهرمان اش پیدا میکند و از یک منطق پذیری تصویری باز می ماند.

آیا میتوان از این مسائل گنگ و نسبتا پیچیده ,فیلمی قصه گو را تبیین و تحلیل کرد؟ اعتقاد دارم قصه ی دختر در بیست دقیقه تمام میشود و اتلاف وقت در آن زیاد است.  اتلاف وقت در نماهای خنثی سینمایی و کشف و شهود روابط نیمه پنهان و پایان ضعیف فیلم که دوگانه است  ,خودش را بیش تر نمایان می سازد.

دوگانگی: دوگانگی یکی از مفروضات موجود در اثر است که سببیت رابطه ی دختر, پدر و عمه  را نمایان میسازد. دوگانگی به این معنا است که دختر نمیداند چه باید بکند! برود یا بماند؟ بسوزد یا بسازد؟! آیا به راستی به عمه خود شباهت دارد و سرنوشتی محتوم همانند او خواهد داشت؟ احیانا این دوگانگی مخاطبین را یاد برخی فیلم های دیگر نمی اندازد؟ بگذریم.....

 

3: نماهای خنثی سینمایی: بیش از نیمی از اثر صرف گرفتن لانگ شات های زیبایی از آبادان, پالایشگاه ها  و تهران بزرگ میشود و دوربین ,مردی تنها را در جاده به تصویر می کشد;مردی که با موسیقی ای پرکشش و تهدید آمیز به سوی سوژه اصلی حرکت میکند. نماهای سینمایی در هر اثر هنری,کارکرد دارد و نمیتوان آن ها را به امان خدا(بخوانیم امان شیطان) رها کرد. دوربین مبین سینماست;و معرف شخصیت و درام. بی کارکرد بودن دوربین در یک اثر سینمایی ,به جرات همه ی آن اثر را بر باد می دهد. از این حیث خوشحالم که دوربین دختر همچون سایر دوربین های ضعیف سینمایی  ,در فیلم های مختلف سینمای ما , نمی لرزد و از میزانسن فرار نمیکند و این عمل موثر, متین و همراه با طمانینه است.   

دوربین و نماها اما بیشتر از آنکه به دختر سمپاتی و نزدیکی نشان دهد,به پدر و عمه نزدیکی نشان میدهد. این یک نقطه ضعف در فیلم است ,چرا که فیلم درباره ی دختر و ارتباطش با پدر است و این میزان اجتناب و دوری گزینی از دختر, کارکرد درام را مختل میکند و در واقع نقش دختر که سوژه ی اصلی باشد کم رنگ و بی روح میشود و آنجاست که دختر دیگر در فیلم سوژه نیست و به ابژه بدل میشد.

نماهای هلی شات و لانگ شات های مختلف به لحاظ بصری و منطق پذیری تصویری بسیار جذاب و سرگرم کننده است,اما یادمان باشد که سینما "نمایشگاه عکاسی" نیست و هر چیز در مدیوم ابژکتیو (عینی) معنا میدهد و منطق پذیراست ; پس بهتر است به جای ارسال "کارت پستال" و "عکس های زیبا" روی پرده ی نقره ای به عینیت مدیوم سینما توجه کنیم و بعد از آنکه به فرم رسیدیم "آبژکتیویتی "(عینیت) را به "سوبژکتیویتی" (ذهنیت) تبدیل کنیم.

 

با وجود فیلم های پر مدعا و پر التهاب اجتماعی نمای امروزی  که ادعای آنان گوش فلک را کر کرده است و مانع پیشرفت و تفکر مستقل در سینما شده است,دختر فیلم ناچیزی نیست. دختر بر خلاف آن نوع از آثار سینمایی اجتماعی نما صرفا از معضل جوانان ;بی کاری , فقر و فحشا, اخلاق و اختلاف طبقاتی, بزه و خشونت طرفی برای خود نمی بندد و شرافت والایی دارد.این خود جای تحسین دارد ولازم است, و به اعتقاد من کافی نیست.

حال درانتها دوباره اذعان میکنم که "دختر" از سه فیلم قبلی میرکریمی سرتر است و میتواند قدمی رو به جلو برای این فیلمساز باشد.با این حال همچنان میان مایه و متوسط الحال است. بهتر است منتظر اثر بعدی میرکریمی باشیم تا شاید همچین ضعف هایی در آن عریان نباشد و فیلمی موثر تر و مهمتر بسازد.هرگز انتظار ندارم فیلم بعدی میرکریمی فیلم با اهمیت و عظیمی باشد.فقط امیدوارم که فیلم با روح  و شفافی باشد;شفاف تر, سپید تر و منتقدانه تر از  دختر.

http://www.madomeh.com/site/news/news/7212 لینک مطلب

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۵/۰۹/۳۰ توسط آرشیا صحافی
تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : قالب سبز